داستان عشق قسمت پنجم
خوب ادامه ی داستان:
تا اونجا بودیم که من R رو شناختم ! من یه دختر خاله دارم که فکر کنم از الان باید وارد قصه بشه به نام نیلوفر که نیلو صداش می کنیم منو نیلو سه سال با هم اختلاف سنی داریم یعنی اون سه سال از من بزرگتره و اتفاقی روز تولدامون با هم یکیه یعنی ۲۲ خرداد! ما خیلی با هم صمیمی هستیم و عاشق همدیگه ایم نیلوفر از این که من در مورد R میخواستم تحقیق کنم با خبر شد و از اون حرفهای جالبی زد که اون مثل یه کبوتر از این شاخه به اون شاخه می پره و هیچ وقت عاشق واقعی نبوده و امثال این حرفها..... تا این که یک روز که به باشگاه که قبلا بهتون گفتم چه جور جاییه رفتیم من نشسته بودم و دختر پسرا والیبال بازی می کردند و R هم جزو اونها بود و الحق و الانصاف عالی بازی می کرد! تا اینکه یه مدت گذشت و یه دختر به باشگاه وارد شد اونو میشناختم همسن و صمیمی ترین دوست نیلوفر بود اما نیلو هیچ دل خوشی از اون نداشت! وقتی اون وارد شد نیلوفر با ته آرنجش محکم به پهلوی من کوبید و من که اون زمان ۴ چهارتا استخونو یه روکش بودم از درد پهلو به خودم پیچیدمو گفتم : چته ؟ چرا می زنی؟ گفت این یکیشونه منظورش این بود که این یکی از دوست دخترهای R هستش با دقت بهش نگاه کردم دختر جذابی بود و چیزی که تو صورتش نمایان بود چشمهای درشتش بود که البته همه توی یزد می دونستند که هیچ کس از درشتی چشم به پای چشمهای من نمی رسد که البته الان که توپول شدم چشمهامم ریز شده !
خلاصه اون دختره اول با خواهر R و بعدم خود اون گرم گرفت و من کلی حرص خوردم و اون شب تا صبح چه به سر من اومد خدا فقط می دونه!!! نمی دونم چرا اما از اینکه با دخترای دیگه بود حس بدی داشتم یه حسی شاید مثل حسودی! البته من اون دو تا رو زیاد با هم دیدم توی یکی از زیارتگاه ها اونها رو مشغول راز و نیاز تنهایی دیدم و یا ما مراسمی داریم به نام گاتها خوانی که ( گاتها کتاب مقدس ما زرتشتیان است.) در این مراسم همین دختر خانوم در حین خواندن اضطراب بهش دست داد و نتونست بقیه ی اونو بخونه و به گریه افتاد و به حیاط رفت که اولین کسی که اونو ناجور دلداری می داد R بود و حتی به اون دست زد که من دیگه نتونستم طاقت بیارم و از اونجا فرار کردم ! A رو به کلی فراموش کرده بودم اون شب که این صحنه ها رو دیده بودم و گریه ی کافی کرده بودم دلم براش تنگ شد بهش زنگ زدم و میون هق هق گریه هام بهش التماس کردم بیاد یزد تا ببینمش و اونم با کمی دلداری بهم قول داد که روز بعد راه بیفته و بیاد یزد که اومد و من اون شب فهمیدم که یه تار موی اونو به صدتا از پسرا نمی دم ون واقعا عاشقش بودم ! اون ۲ روز بعد یزد بود و ما با هم به خیلی از جاها رفتیم و حتی زیارتگاه ها و برای پایداری عشقمون دعا کردیم که انگار سرنوشت و قسمت و خدا دست به دست هم داده بودن که هیچ وقت این آرزو بر آورده نشه هیچ وقت! راستی اینم بهتون بگم که A برای کادوی روز تولدم یه حلقه ی ظریف طلا که اون زمان یعنی ۸ سال پیش ۹۰۰۰۰ تومان خریده بود بهم داد و ما چون اون زمان وضع مالی درست حسابی نداشتیم نتونستم بیشتر از ۱۰۰۰۰ تومان بدم و براش حلقه بخرم اما اون با بزرگواری حلقه رو ازم گرفت بوسید و من آروم دستش کردم این حلقه یه جور نشون شد یه جور پیوند! A هم دو سه روزی یزد بود و بعد به تهران رفت و من که از یاد R غافل شده بودم دوباره شاهد عشق بازی اون و دوست دخترش بودم تا اینکه اول مهر شد و من به تهران برگشتم نفس بلندی از آرامش کشیدم و به مدرسه رفتم باز هم می تونستم A رو ببینم اما این شادی هم دوومی نداشت ..............
منتظر نظراتونمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نظر زیاد باشه بقیشو می گم فدای همتون فعلا بابای (نیکی) ![]()