داستان عشق قسمت آخر و خبر جدید
رو هم بشنوید و دیگه دارم میرم
و اما ادامه ی داستان: A سرطان خون داشت و من اینو نمیدونستم یکی از دوستاش این خبر رو
به من دادمن تنها شدم خیلی سخت بود به پشیمونی افتاده بودم رو زمین نشستم و زار زدم اون به
خاطر معالجه اش رفته بود و من فکر کردم اون هر روز با دخترای رنگ و وارنگ فرنگیه به
دست و پای دوستش افتادم شماره ی خونشونو گرفتم مدتی بود خونشون عوض کرده بودن و من
شمارشونو نداشتم بهش زنگ زدم تا گفتم الو فقط مامانش بهم بد و بیراه گفت و گوشی رو قطع
کرد دفعه ی دوم زنگ زدم و بهش التماس کردم گوشی رو داد بهش تا گفت الو زدم زیر گریه
فقط پشت تلفن قربون صدقش میرفتم اونم هیچ نمیگفت فقط صدای گریه و سرفه هاشو میشنیدم
براش گفتم از همه چی از همه چی بهش گفتم حاضرم همه رو بذارم کنار به خاطرش گفتم که
هنوز هیچ کسو اندازه ی اون دوست ندارم ازش معذرت خواهی کردم و منو بخشید با بزرگواری
تمام بخشید دوباره شروع کردم هر روز بهش زنگ میزدم هر روز باهاش چت میکردم حتی اون
یه روز از من آدرس ای میل R رو خواست بهش دادم و با اونم حرف زدنمیدونم چی بهش گفت
خلاصه بعد از ۳ ماه شب بود ساعت ۳ نصفه شب ما بود جوری بهش زنگ میزدم که واسه اون
روز باشه و اذیت نشه ازم حلالیت می طلبید از اینکه تنهام گذاشته از اینکه باهام نبوده پشیمون
بود و همش میگفت کاش از کوچیکی باهات بودم و دوست داشتم اون روز خیلی گریه کرد خیلی
خیلی سرفه کردخیلی ازپشت تلفن بوسید منو دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم چته گفت نیکی من
احساس بدی دارم احساس می کنم دیگه نمی بینمت گفتم دیگه از این حرفا نزن تورو به خدا قسم
اما گفت نیکی من با R حرف زدم اگه من نبودم دیگه اون پسر خوبیه اون فقط میتونه خوشبختت
کنه فقط اونگفتم خدا نکنه ایشالاه ۱۲۰ سال زنده باشی اونم ایشالاه به هر کسی که دوسش داره
برسه و خوشبخت باشه گفت اون تورو دوست داره موضوع رو عوض کردم نمیخواستم حالش
بد بشه گفت نیکی خوب شد عکستو داشتم وگرنه دیوونه میشدم من با سیاهی چشمات فقط زندگی
کردم نیکی هیچ وقت فراموشم نکن هیچ وقت به سرفه افتاد گوشی رو داد به مامانش گفتم چرا
امروز اینجوریه گفت دکترا دیگه پذیرشش نکردن دیگه نذاشتن تو بیمارستان بمونه دیگه هیچ
امیدی بهش نیست شکستم صدای گریه ی مادرش و هق هق های مظلومانش پتکی بود روی سر
داد میزدم نه اون خوبه هیچیش نیست به خدا هیچیش نیست این دکترا هیچی نمیفهمن تو رو خدا
بیاریدش ایران تو رو خدا مامانش گفت اونا واسه پس فردا بیلیط دارن که بیان ایران انگار خدا یه
لحظه منو بغل کرد احساس آسودگی داشتم فقط پشت تلفن از خوشحالی جیغ می زدم و A رو
میبوسیدم بهش گفتم منتظرتم اونم انگار از این کار مادرش بی خبر بود و مدام ازش تشکر میکرد
خوشحال بودمیگفت دوباره روی ماهتو میبینمو میمیرم بالاخره با خوشحالی زیادگوشی رو قطع
کردم ومنتظر اومدنش شدم پس فردا ساعت ۱ ظهر پرواز داشتن که طبق حساب ساعت ۵
میرسیدن بالاخره صبح رئزی که میخواست بیان رسید بهش زنگ زدم خوشحال بود داشت بال
در میاورد گفت ساکاشو بسته گفت یه ساک فقط برای من سوغاتی خریده بوسیدم و قربون
صدقش رفتم گفتم من فقط خودتو میخوام و گفتم منتظرتم و ازش خداحافظی کردم با مامانم رفتیم
مانتو خریدم شال بنفش که دوست داشت خریدم و اومدم خونه ساعت ۴ عصر بود که رسیدم
خونه که تلفن زنگ خورد مامان A بود گفت نیکی ما دیگه هیچ وقت نمی آییم ایران آرمین تموم
کرد
...................فقط نشستیم رو زمین داد زدم
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
این بود این بود ؟ نامرد میذاشتی واسه آخرین بار ببینمش چی ازت کم میشد هان؟ داد میزدم فحش
میدادم به زمین و زمان آرمین من تموم کرده بود عشق من بدون من رفت منو ندید رفت به آخرین
آرزوش نرسید رفت خدایا مردونگیتو شکر اون شب با R حرف زدم و تنها مسکن قلبم اون بود
بعد از آرمین چون آرمین ازم خواسته بود حالا ۵ سال از اون زمان میگذره ویاد آرمین یک
لحظه از یادم نمیره ۲ شهریور امسال یعنی ۱۳۸۶ من با R یعنی روزبه پیمان ازدواج بستم و
باهاش نامزد شدم در حالیکه روزبه رو هم به اندازه ی آرمین و یا شاید بیشتر از اون دوست
دارم و حالا ما ۳ تا یعنی من و روزبه و آرمین خوشبخت ترین انسانهای روی زمینیم راستی
نیلوفر دختر خالمم همون که با هومن دوست بود ۱۵ شهریور نینی کوچولوش رو به دنیا آورد
و با همسرش بهروز و نینی کوچولوش یاسمن خوشبخته امیدوارم شما هم همگی به عشقتون
برسید و همتون خوشبخت باشید من دانشگاه یزد قبول شدم و برای همیشه از پیشتون میروم برای
همتون آرزوی سعادت دارم خداحافظ همگی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()