تبليغاتX
dastane eshgh - داستان عشق قسمت هشتم

داستان عشق قسمت هشتم

سلام به همه ی بچه های گل می دونم خیلی دیر اومدم و شاید قصه یادتون رفته

باشه اما معذرت می خوام سعی می کنم زود تمومش کنم که دیگه حوصلتون سر نره

تا اونجا بودیم که من داشتم به R کمک می کردم تا با دوست من چه کنه و این شاید

مدتهاطول کشید چند ماه اما کم کم زندگی خودم داغون شد هومن در پی یاد دادن

کامپیوتر به دختر خاله ی من منو از یاد برد و خیلی زود از من فاصله گرفت تمام

عشق و علاقه ای که ازش حرف میزد و واسه ی من میمرد رو شاید در عرض

دو سه ماه به یکی دیگه فروخت و اون یه نفر کسی نبود جز دختر خالم دختر خاله

ی عزیز من کسی که واسش جون می دادم و از یه چیز تعجب کردم که حالا من به

کنار دختر خاله ی من عاشق بود و به یکی دیگه قول ازدواج داده بود با کسی به

اسم بهروز... ! هومن زندگی من نیلوفر و بهروزو به هم ریخت و باعث بدبختی

من و بهروز شد ! از هومن متنفر شده بودم می خواستم لجشو در بیارم و از یه

طرف برای اینکه لجشو در بیارم بهش گفتم من عاشق R هستم و اونم که خیالش

از طرف من راحت شد که دیگه عذاب وجدان نداره به عشق و دوستیش با نیلو

ادامه داد از یک طرف من تو افسردگی روحی قرار گرفتم A به مریضی سختی

مبتلا شده بود و من از پشت تلفن صدای ناله هاشو که می شنیدم می خواستم خودمو

بکشم دلم ضعف می رفت واسش و روزی ۱۰۰۰ مرتبه از خدا سلامتیشو

می خواستم از یه طرف با همه ی کمکی که به R کردم نتونست با دوست من

سازگاری داشته باشه و با هم مشکل داشتند تنها شده بودم یه روز که داشتم با R

چت می کردیم با هم به توافق رسیدیم که می تونیم برای هم دوستای خوبی باشیم از

قضا من قرار بود ماه بعدش برای عروسی خالم به یزد برم و قرار گذاشتیم که R

تو اون عروسی به من یه نامه بده و همه ی حرفای دلشو بهم بگه خوشحال بودم

تا اینکه روز عروسی رسید اما هر کاری کردیم موقعیتی جور نشد که نامه بده

و برای همین روز بعدش من یه نامه نوشتم و به نیلو دادم که به R بده و روز

بعدش به تهران برگشتم چون عروسی وسط زمستون و امتحانات من بود وR

دوستی منو قبول کرد در صورتی که هنوز با دوستم هم دوست بود بماند خلاصه

سال نو از راه رسید وRبا نامه ای که به من داد در روز ۶ فروردین دوستی ما

شروع شد یک سال اول دوستیمون با بدبختی گذشت R با من و دوستم هم زمان

دوست بود پسر شروری بود و دست از دختر بازیش بر نمی داشت گاهی پناه

میبردم به A اما چیزی در مورد R بهش نمی گفتم و اون با ناله ها و گریه هاش

از کارم پشیمونم می کرد تا اینکه نمی دونم کدوم از خدا بی خبری به اون گفته بود

که من با R دوست شدم هیچ وقت اون روزی که A زنگ زدو فراموش نمی کنم

انگار دنیا رو کوبیدن تو سرم ..... منتظر نظرای گرمتون برای ادامه ی داستان

هستم ۲ قسمت بیشتر نمونده پشتیبانیم کنید قربان همتون ( نیکی) بابای

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 0:12 توسط niki |


Static ball