تبليغاتX
dastane eshgh

سلام دوباره به بچه های گل روزگار! من دوباره اومدم بهتون حق می دم این دفعه

 ازهر دفعه دیر تر شد اما متاسفم بچه ها میخواستم یه موضوعی رو بهتون بگم

خیلی برای من نظر دادن که می خوان داستان منو کتاب کنن یا از روش فیلم

بسازن یا در موردش شعر بگن اما من نخواستم نظراشون چاپ بشه چون فکر

می کنم فکر میکنم کسی نخواد داستان زندگیشو همه بدونن چون گنجینه ی اسراره

با این همه هر کس خواست لطفا به ایمیل من میل بزنه سعی می کنم در اسرع وقت

جواب بدم راستی یه چیز دیگه اصلا حوصله شوخی و مسخره بازی رو ندارم و

و اون وقته که اون رو ی من بالا بیاد خوب بچه های گل گوش بدین ادامه داستان......

تا اونجا بودیم که R به من زنگ رد خیلی عصبانی بود و شاکی و از من خواست اگه اون

پسر رو ول نکنم تمام نامه هامو مدارکمو برای اون و مادر پدرم میفرسته و مطمئن بودم که

این کارو میکنه برای همین مجبور شدم بهونه جور کنم منو R و خوانوادمون شب قبلش یه

عروسی دعوت بودیم که تو این عروسی R هم به قول خودش وفا نکرد کنار دخترا

میرقصید و به قول خودش چشمش تو چشم اونا قفل می شد از یه طرف غصه ی این کار R

و از یه طرف فشار تهدید A بایث شد تصمیمو بگیرم خلاصه به R اطلاع دادم که دیگه

نمیخوام ببینمش و می خوام ازش جدا شم و بهونه رو این گذاشتم البته دروغ نگفتم یکی از

بهونه هام هم همین بود اما R قبول نمی کردو نمی خواست و با التماس از من خواست

پیشش بمونم که هنوزم که هنوزه معنی این اصراررو نفهمیدم! خلاصه یه روز R منو

دعوت کرد خونشون البته ما تنها نبودیم خواهر R  و همسرش هم اونجا بودن با یکی از

دوستای خوانوادگیشون R از من دلیل می خواست و من لال بودم و برای اون روز برای

اولین بار گریه کردم البته نه زار زار قطره اشکهایی بود که جمع میشد و با زور تو گلوم

خفش می کردم و به اجبار جریان رو برای R  توضیح دادم و اون هر ۵ دقیقه یه بار

می رفت آبی به سرو صورتش می زد و با این همه تصمیمو به خود من واگذار کرد !

مدتی کذاشت من از R جدا بودم و با A  در حال جرو بحث تا اینکه یه روز چیزیو از

خودش شنیدم که خرد شدم نابود شدم دلم شکست اونا به خاطر مامان A نرفته بودن اون ورا

اونا به خاطر A رفته بودن اون .... اون .... سرطان خون داشت

منتظرتونم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 8:23 توسط niki |


Static ball