داستان عشق قسمت هفتم
خوب تا اونجا بودیم که هومن تونست خیلی سریع قاب منو بدزده اون هرروز و هر دقیقه از من
تعریف می کرد و صادقانه بهم میگفت که دوستم داره و منم با اینکه زیاد دوستش نداشتم اما برای
دل خوشی اون بهش گفتم دوسش دارم عاشقش نبودم اما دوستش داشتم روزی که این حرف از
دهان من در رفت همه ی عالم و آدم اینو فهمی دن و به قول نیلو ( دختر خالم ) به هومن
حسرت خوردند !
تا اینکه دوستی من و هومن به ۳-۴ ماه طول نکشیده بود که نیلوفر دختر
خاله ی من کامپیوتر خرید و من که می دونستم هومن استاد کامپیوتره و دانشجوی همین رشته بود
id نیلو رو بهش دادم و ازش خواستم تا اگه کمکی خواست کوتاهی نکنه و اون با گفتن فقط به
خاطر تو عزیزم و .... این کارو قبول کرد نیلو هم به من قول داد تا با رابطه ی خواهر برادری
با هم شروع کنند دوباره تابستان شدو من به یزد رفتم تو این زمان وقتی به خونه ی نیلو می رفتم
که با هومن چت کنم وسط چت من می پرید و می گفت بذار با داداشیم چت کنم و کیبوردو از من
می گرفت و تا یک ساعت بعد به من پس نمی داد و من با لبخندی از این کارها میگذشتم تا اینکه
از هومن خواستم id اون پسر یزدیه یعنی R رو به من بده هومن گفت برای چی؟ من گفتم می
خوام بهش بفهمونم چه جوری به دوست من تا کنه ! چون اون زمان R با صمیمی ترین دوست
من تو یزد دوست بود و هومن این کارو برای من کرد و من از اون تشکر کردم در این گیر و
دارها A هم در ماه یکی دو بار به من زنگ می زد و وقتی زنگ می زد انقدر گریه می کرد که
حالم از هومن و R و هرکس دی گه ای بود به هم می خورد و تا یک هفته خودمو تو اتاق
حبس می کردم جدیدا از پشت تلفن سرفه های عجیب غریبی می کرد که تا ته قلبمو می سوزوند
هومن کم میومد سراغم و من با R مشغول بودم و از اون می خواستم که با دوست من چه کند تا
عاشقش سود اما من داشتم به دیگری کمک می کردم که زندگی خودم تباه شد .........
ادامه ی داستان اگه نظر زیاد باشه می گم منتظرتونم بابای ( نیکی)![]()
![]()