تبليغاتX
dastane eshgh

متاسفم ( برای شادی روحش دعا کنید )

سلام بچه ها من دوباره یکی از عزیز ترین دوستامو از دست دادم یکی از دوستاییکه تازه داشتم به خوبی هاش عادت می کردم من عزیزمو از دست دادم که بعدا می فهمید کیه جوجوی ما جوجوی کوچولوی ما رفت تو آسمونا آسمونی که شاید فقط واسه آدمای خوب و پاک جا داره جوجو جان برای آمرزش روحت دعا می کنیم واگه عشق منو هم اونجا دیدی بهش بگو نیکی هنوز عاشقته و منتظرت بیا و اونم با خودت ببر هنوز دوست دارم بچه ها به وبلاگش برید و اونو زیاد منتظر نذارید وبلاگ جوجوی ما http://www.e0s.blogfa.com/

جوجو منتظرتونه بای

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 16:47 توسط niki |

داستان عشق قسمت ششم

سلام به بچه های گل روزگار ممنونم از استقبال عالیتون واقعا ممنونم خوب و حالا ادامه ی داستان

تا اونجا گفتم که من اومدم تهران و دوباره روز از نو روزی از نو اما یه اتفاق بد یک ماه از دوران مدرسه ها نگذشته بود که A یه خبر فوق العاده بدی واسم اورد مادر A مریض شده بود به گفته ی خودش و اونها مجبور بودن که برای یکی دو سالی برن خارج خیلی برام درک این مطلب سخت بود خیلی بهش عادت کرده بودم من عاشقش بودم اون هم داشت دیوونه می شد بچه ها یه خواهش وسط داستان بگم اینها اغراغ نیست اینها حقیقته حقیقت زندگی من من یه دختری که از کوچیکی نویسنده بود بچه هاس الان عاشق میشن اما نه مثل عشق قدیم اما زندگی من حقیقت حقیقت غم انگیز حقیقتی که زندگیمو بر باد داد

A بهم قول داده بود تا قبل از رفتنش هر روز بهم سر بزنه که کاش نمی زد کاش میگذاشت به دوریش عادت کنم ما هر روز مسیرو پیاده تا خونه میومدیم بدون اینکه مادر من بفهمه و اگه روزی می فهمید باید دور A یه در واقع دور زندگیو باید خط می کشیدم  تا اینکه ۳۰ آذر شد و آخرین روزی که ما همدیگرو دیدیم اونها شب ساعت ۳ پرواز داشتن و ما ظهر با  هم به خونه برگشتیم A منو در آغوش کشید و با گریه رفت تا حالا گریه ی یه مرد عاشق کوچولو  رو دیدید؟

البته زیاد کوچولو نه اون اون موقع اول دبیرستان بود ما به راحتی از هم جدا شدیم خیلی راحت اما من تا یک هفته بیمار شدم تب داشتم و بی حال بودم هیچی از درس نمی فهمیدم و از دوریش پرپر می شدم خاله ای داشتم که نه سال از من بزرگتر بود و تازه نامزد شده بود خیلی نامزدشو دوست داشتم چون دایی یکی از دوستهای ۵-۶ سالگیم بود اسمش مهربان بود و الحق و الانصاف هم این اسم برازنده ی اون بود  ۴-۵ ماهی گذشت کمک کم داشتم به زندگی بدون A عادت می کردم در طی این ۴-۵ ماه A فقط دو یا سه بار به من زنگ زده بود اونهم فقط یه گریه میکرد یا انقدر قصه دار حرف میزد که ما فقط پشت تلفن گریه می کردیم تا اینکه سر و کله ی یه پسر دیگه تو زندگیم پیدا شد ما یه بلغی داشتیم به نام کوشک که اونجا برای تفریح می رفتیم هومن اسم اون پسر بود هر دفعه که ما به این پارک می رفتیم اون دنبال من راه میفتاد و ول کن من نبود منم که دیگه درد دوری A داشت دیوونم می کرد نیاز به کسی داشتم که باهاش باشم اولین کسی که آرزو داشتم باهاش بعد از A باهاش باشم R بود اما شنیدم اون به تازگی از اون دوست دخترشم جدا شده بود و با صمیمی ترین دوست من تو یزد دوست شده بود و دوست دختر اون دختر عموی نیلوفر بود ( دختر خاله ی من ) ( امیدوارم تا حالا گیج نشده باشیید چون قصه ی زندگی من خیلی پیچیده هست ) و من مجبور شدم و به سمت هومن کشیده شدم من که به تازگی کامپیوتر خریده بودم و تازه داشتم باهاش آشنا میشدم یه روز تو چت روم یه ID با اسم هومن به من آف داد خودش بود و از اونجا دوستی ما شروع شد و اون تونست آسون قاب منو بدزده! .............منتظر نظراتونمااااااااااااااااااااااااااااااااااا بابای (نیکی)

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 16:26 توسط niki |


Static ball