تبليغاتX
dastane eshgh

معذزت خواهی

سلام به همه ی بچه ها فقط او مدم بگم متاسفم بعضی از افراد فرق بین عشق و پستی رو نمی فهمن از الان متاسفم اما اعلام میکنم که به وبلاگ http://144.blogfa.com/ برید و بعد حتما نظرهای منو بخونید و با هم مقایسه کنید که بعضی از افراد از روی بدبختی فقط حرفایی رو بلدن بگن که با توجه به حرفاشون میشه به شعورشون پی برد منتظر مقایسه دو وبلاگ هستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 12:12 توسط niki |

داستان عشق قسمت چهارم

سلام به بچه های عزیز امشب یه کم اعصابم داغونه یعنی یه جورایی به هم ریختم اما واقعا ممنونم از نظرای فوق العادتون و امیدوارم همیشه کمک من باشید و پشتیبانم خوب حالا ادامه ی داستان ......................

a هر روز میومد دم مدرسه و با هم سوار سرویس می شدیم و تو دنیای خودمون سرگرم شدیم که تابستون رسید وما مجبور شدیم طبق عادت هر ساله بریم یزد آخه زادگاه و عشق من اونجاست. خداحافظی کردن از a اونم واسه ۳ ماه واقعا سخت بود بهش قول دادم که از یزد که برگشتم بهش خبر بدم که با هم بریم بیرون وازش با گریه خداحافظی کردم و روز قبل از رفتن به یزد از من خواست تا نیم ساعتی بریم بیرون و با هم بگردیم و من قبول کردم توی یکی از کوچه های عباس آباد در حال قدم زدن بودیم که نگاه به ساعت کردم و فهمیدم هم دیرم شده هم باید مسیرامون عوض می شد برای همین ازش خداحافظی کردم دستمو گرفت و برای اولین بار اولین بوسه ی عشق جاودان ه رو روی گونه ی من گذاشت و من قسم خوردم که هیچ وقت ازش جدا نشم اما من پست تر از این حرفا بودم روز بعد شد و ما عازم رفتن شدیم تو یزد توی محله ی ما جایی بود به نام باشگاه و چون ما اقلیت ( زرتشتی ) بودیم همه ی دخترا و پسرا می رفتیم و اونجا جمع می شدیم و انواع و اقسام ورزشها مثل والیبال بسکتبال پینگ پنگ و بدمینتون داشت و کسایی هم مثل من که تو هیچ ورزشی استعداد نداشتند روی سکو ها مینشستند و تماشا میکردند این قضیه ی باشگاهو داشته باشید تا بعد .....

روز دهم تیر سال ۷۷ یا ۷۸ بود دقیقا یادم نیست که ما جشنی داشتیم به نام آبریزگان که تو این جشن برای شادی آب پاشی میکردم و سطل سطل آب روی هم خالی میکردیم که من به محل مخصوص رفته بودم برای جشن بعد از کمی نشستن ( اینو یادم رفت بگم من با عموم رفته بودم و دختر خاله ای داشتم که از من ۳ سال کوچکتر بود ما تنها دختران آن مکان بودیم) پسرها انگار یکهو وحشی شدند و دنبال من افتادند که سطل های آب را روی من خالی کنند چون آنجا فضایی مثل باغ مانند بود که زرتشتیان باید بدانند (ستی پیر) تا انتهای باغ دویدم و پسرها دنبالم تا اینکه موفق شدن و یکی از »ها سطل آب را روی من با شدت خالی کرد ضربه چنان شدت داشت که همراه ضرب آب زمین افتادم آن زمان من ۲۵ کیلو بیشتر وزن نداشتم شاید حتی کمتر !پسر دیگه ای به طرفم حمله کرد که آب روی من بپاشد که صدای پسری رو شنیدم که ( با عصبانیت) گفت بابا ولش کنید بنده خدا گناه داره دست از سرش بردارید که پسرا دست از سرم برداشتم بلند شدم که بفهمم کی بوده دیدم میشناسمش (R) پسری که توی همه ی محل به اسم شری می شناختنش معروف بود شر بود و دختر باز حرفه ای کمی نگاش کردم توی دلم چیزی لرزید من..................................................

منتظر نظراتونم........

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 20:33 توسط niki |

داستان عشق قسمت سوم

بچه های عزیز من دوباره اومدم ممنون از استقبالتون با اینکه بیشتر از این میخواستم استقبال بشه اما به همینم راضیم اما سعی کنید به بقیه هم معرفیم کنید شاید سرگذشت من یه روز خاطره شه و یا شایدم یه جور تجربه .......

خوب ادامه ی داستانو شروع می کنم  تااونجا بودم که شروع کرد به گفتن حقایقی گفت نیکی (خودمونی) من از کوچیکی تنها چیزی که فهمیدم مادرم بوده و مادرم اون رو همه ی زندگی من هست  ۱۳-۱۴ سالمه اما هنوز نمیذاره لباسامو خودم بشورم بند کفشمو اون میبنده بوسم میکنه و همیشه از جنس مخالفم بد گفته برام ... حتی بهم گفت اگه روزی حتی به جنس مخالفت نیاز شدیدم داشتی فقط حق داری رو من حساب کنی نه هیچ کس دیگه () یه (لحظه از دست دارمی که بهش گفتم پشیمون شدم و چندشم شد اما حس کردم میتونم کمکش کنم اون به من نیاز داره برای خودش بودن) گفت حالا حاضری با پسری باشی که اینجوریه گفتم رو من میتونی به عنوان یه دوست حساب کنی یه دوستی که دوست داره باشه ؟ گفت نیکی همه ی زندگیمو به پات میریزم بعد از اینکه اون جمله رو گفتی و رفتی . یک هفته نیومدی از فکر اینکه از پیشم رفتی یا پشیمون شدی دیوونه شدم اما وقتی دیدمت انگار دنیا که هیچی خدا رو بهم دادن .راستش یه جور ترس همراه با لذت همه ی جونمو گرفت خیلی قشنگ حرف میزد دیگه هیچی نگفتیم و من رسیدم خونه . خیلی تو خونه به a و کاراش فکر کردم و به کارهای مادرش چند بار تصمیم گرفتم بی خیالش شم هنوز واسه این کارا زود بود اما انقدر دوسش داشتم که نمی تونستم ازش دست بکشم تمام سعیمو کردم درس هامو نمی فهمیدم و اصلا" تو مدرسه به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس بود و همه اینو فهمیده بودن روز بعد بعد از تعطیل شدن تو مدرسه با ذوق زیاد خودمو رسوندم دم مدرسه تا بیاد و کمکم کنه تا سوار ماشین شم سرویس داشت کم کم پر میشد که ترسیدم جا بمونم اما اون هنوز نیومده بود تصمیم گرفتم سوار سرویس شم همین که پا شدم از دور دیدمش که داشت به طرفم می دووید خیلی عصبانی بودم از دستش براش دست تکون ندادم و با همه ی سختی به حالت قهر سوار سرویس شدم و روی صندلی نشستم رومو به طرف پنجره برگردوندم حس کردم کنارم نشست صدای نفس نفس زدناشو میشنیدم که وقتی نفسش یر جاش اومد بهم گفت : نیکی! نیکی خانومم به خدا دیر تعطیل شدم به جون تو از دم مدرسه تا خود اینجا رو دویدم با اینکه دم مدرسمون اتوبوس بود واسه خونمون گفتم : خوب چرا با همون نرفتی ؟ گفت تو برام ا ز همه چی مهم تری ! تو دلم اون ته تهاش قند آب کردن اما بازم سرمو بر نگردوندم میخواستم بیشتر نازمو بکشه از کوچیکی همینجوری بودم و هنوزم هستن بیچاره ..... ! با دست صورتمو برگردوند طرف خودش و گفت: نیکی منو میبخشی ؟ قول میدم دیگه هیچ وقت تنهات نذارم گفتم قول میدی که هیچ وقت هیچ وقت تنهام نذاری گفت به مرگ خودم قول میدم انگشت کوچیک دستمو بردم جلو و اونم انگشت کوچیک دستشو به انگشت من حلقه کرد اون به من قول داد اما هیچ وقت سر قولش نوند اما با مردی رفت کنار نه با نامردی ....... منتظر نظراتون می مونم ......     

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 13:56 توسط niki |


Static ball