تبليغاتX
dastane eshgh

dastane eshghe 2

خوب دوباره سلام ببخشید یه کم معطلتون گذاشتم

کجا بودم آهان تا اونجا گفتم که  بهش گفتم دوست دارم ..... بعد از اون لحظه روم نشد برگردم و نگاش کنم و فوری از سرویس پریدم پایین و فرار کردم که متاسفانه اون فرار همانا و از حول حلیم تو دیگ افتادن همانا متاسفانه از شدت ذوق و علاقی پله ای که جلوی چشمم بود رو ندیدم و با مغز زمین خوردم ۱ هفته ای پام تو گچ بود برای دیدنش پرپر میزدم اما از درد نمی تونستم راه برم بعد از یک هفته با هر بدبختی بود و با اینکه درد داشتم اما رفتم مدرسه موقعیت خوبی بود که بتونه بهم فکر کنه .... رفتم دقیقا" شنبه بود اول هفته وقتی وارد سرویس شدم بهش توجه نکردم فقط لحظه ی ورود نگاه جفتمون با هم قاطی شد و عمدا" باز رفتم روی یه صندلی خالی نشستم و منتظر بودم که بیاد کنارم اما ..... متاسفانه ایستگاه بعدی یه دختر شپش و ( ببخشید) پر حرف کنارم نشست و مجبور شدم که دیگه بهش فکر نکنم و قت پیاده شدن چون طبق عادت اول دخترا به مدرسه میرسیدند و باید پیاده میشدند مجبور شدم که پیاده شم موقع پیاده شدن کسی دم گوشم آروم گفت خودم موقع تعطیلی میام دنبالت منتظرم باش .... برگشتم دیدم خودش بود باور نمیکردم چند بار پلک زدم از حرکاتم خندش گرفت و رفت نشست و من برای اینکه بیشتر ضایع نشم پیاده شدم  خدا میدونه اون روز چه جوری به مدرسه رفتم و چی فهمیدم انقدر ضایع بودم که هر کسی از کنارم رد میشد میگفت عاشقی؟ و من میخواستم داد بزنم عاشقم آره اما عاشق کوچولو عاشقی که با هر کس بخوام درد دل کنم حرفمو نمیفهمه خلاصه وقتی زنگ آخر شد نزدیک سکته بودم قلبم اونچنان تند میزدم که گفتم از پشت و جلو الان میزنه بیرون قلبم به سختی و با کمک بچه ها با اون پای شکسته از مدرسه بسرون اومدم  و به بهانه ی سرویس منتظر شدم وقتی از دور دیدم که داره به سمت من میاد اگه دروغ نگم و اغراق نکرده باشم حس میکنم قلیم هنگ کرد هرچه سعی کردم صداشو نمیشنیدم به زنده بودنم شک کردم سعی کردم سرمو تکون دادم و فهمیدم زنده ام بهم نزدیک شد به احترامش بلند شدم میترسیدم به چشاش نگاه کنم تمام همتمو به کار بستم و نگاش کردم وای خدای من ........باید بگم به زیبایی و خوشرنگی این چشم تو کل زندگیم ندیده بودم باور کنید دروغ نمیگم طوسی بود  نه آبی بود نه سبز نه میشی نمیدونم هنوزم که هنوزه با گذشتن ۸-۹ سال نتونستم چشماشو فراموش کنم بهم دست داد و کمک کرد تا سوار سرویس شم داخل سرویس کنارم نشست و شروع کرد به اعترف حقایقی .... منتظر بقیه مطلب باشید اگه نظر زیاد باشه بقیشو میگم منتظرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 19:39 توسط niki |

dastane 1

سلام به همه ی عاشقای دنیا میخوام داستان عشقمو براتون بنویسم دلتون به حال من نسوزه فقط واسه سرگرمی بخونید و ردش کنید

شروع: ۱۰  ساله بودم که عاشق شدم جالبه نه؟ زندگی بر وفق مرادم میگذشت به مدرسه میرفتم و میومدم و با خودم حال میکردم و سرگرم بودم تا اینکه تو سرویس یه روز یه پسر تازه وارد شد تو سرویس ما دختر پسر قاطی بودن و این عامل بدبختی من بود ..... اسمش a بود اقا زدو یک دل نه صد دل عاشقش شدیم اگه یک روز صبح از روی مریضی رو به قبله هم بودم اما پا میشدم میرفتم مدرسه فقط به عشق این ۱ ساععت رفت و برگشت سرویس و دیدن اون .... تا اینکه  سه ماهی گذشت و طاقتم تموم شد یه روز دیدم صندلی کنارش خالیه با هزار جور کلنجار رفتن با خودم رفتم کنارش نشستم با دیدن من با اینکه پسر بود خودشو جمع و جور کرد راستشم بخوایید من اون موقع ها یه دختر افتضاح لاغر سبزه ی زشت بودم اما الان هر کس منو میبینه بهم میگه حوری بهشتی ( عین داستان جوجه اردک زشت) خلاصه سر حرفو باهاش راه انداختم   من : ببخشید شما توی مدرسه ی .... درس میخونید؟

a: بله من تو این مدرسه درس میخونم و سوم راهنماییم ( چه کوچولو)

من:چه جالب پسر خاله ی منم اونجا درس میخونه فکر کنم بشناسیدش اتفاقا" همسن شماست و فکر میکنم هم تو کلاس شما باشه کاش پسر خاله ی من زودتر به من میگفت همچین دوست مهربونی داره

a: خواهش میکنم مهربونی از خودتونه خوشحالم که مورد توجه شما قرار گرفتم و ـ ( سکوت)

احساس کردم زیاد باهاش خودمونی شدم برای همین تا رسیدن به مدرسه دیگه هیچی نگفتم و آروم نشستم اما تو قلبم غوغا بود وقتی رسیدم کیفم و بلند کردم که پیاده شم عمدا" صبر کردم و طولش دادم تا همه پیاده شن و اون هم هیچ اظهار ناراحتی نکرد. کیفم رو چفت کردم و گفتم دوست دارم  (بی مقدمه) .....

منتظر بمونید تا قسمت بعد اگه نظر زیاد باشه بقیشو میگم .... منتظر نظرای مهربونتون هستم (نیکی)

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 13:28 توسط niki |


Static ball