تبليغاتX
dastane eshgh

داستان عشق قسمت آخر و خبر جدید

بچه ها شرمنده ی روی همتونم که دیر شد اما دیگه تموم شد و من دیگه دارم میرم آخرین قسمت

رو هم بشنوید و دیگه دارم میرم

و اما ادامه ی داستان: A سرطان خون داشت و من اینو نمیدونستم یکی از دوستاش این خبر رو

به من دادمن تنها شدم خیلی سخت بود به پشیمونی افتاده بودم رو زمین نشستم و زار زدم اون به

خاطر معالجه اش رفته بود و من فکر کردم اون هر روز با دخترای رنگ و وارنگ فرنگیه به

دست و پای دوستش افتادم شماره ی خونشونو گرفتم مدتی بود خونشون عوض کرده بودن و من

شمارشونو نداشتم بهش زنگ زدم تا گفتم الو فقط مامانش بهم بد و بیراه گفت و گوشی رو قطع

کرد دفعه ی دوم زنگ زدم و بهش التماس کردم گوشی رو داد بهش تا گفت الو زدم زیر گریه

فقط پشت تلفن قربون صدقش میرفتم اونم هیچ نمیگفت فقط صدای گریه و سرفه هاشو میشنیدم

براش گفتم از همه چی از همه چی بهش گفتم حاضرم همه رو بذارم کنار به خاطرش گفتم که

هنوز هیچ کسو اندازه ی اون دوست ندارم ازش معذرت خواهی کردم و منو بخشید با بزرگواری

تمام بخشید دوباره شروع کردم هر روز بهش زنگ میزدم هر روز باهاش چت میکردم حتی اون

یه روز از من آدرس ای میل R رو خواست بهش دادم و با اونم حرف زدنمیدونم چی بهش گفت

خلاصه بعد از ۳ ماه شب بود ساعت ۳ نصفه شب ما بود جوری بهش زنگ میزدم که واسه اون

روز باشه و اذیت نشه ازم حلالیت می طلبید از اینکه تنهام گذاشته از اینکه باهام نبوده پشیمون

بود و همش میگفت کاش از کوچیکی باهات بودم و دوست داشتم اون روز خیلی گریه کرد خیلی

خیلی سرفه کردخیلی ازپشت تلفن بوسید منو   دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم چته گفت نیکی من

احساس بدی دارم احساس می کنم دیگه نمی بینمت گفتم دیگه از این حرفا نزن تورو به خدا قسم

اما گفت نیکی من با R حرف زدم اگه من نبودم دیگه اون پسر خوبیه اون فقط میتونه خوشبختت

کنه فقط اونگفتم خدا نکنه ایشالاه ۱۲۰ سال زنده باشی اونم ایشالاه به هر کسی که دوسش داره

برسه و خوشبخت باشه گفت اون تورو دوست داره موضوع رو عوض کردم نمیخواستم حالش

بد بشه گفت نیکی خوب شد عکستو داشتم وگرنه دیوونه میشدم من با سیاهی چشمات فقط زندگی

کردم نیکی هیچ وقت فراموشم نکن هیچ وقت به سرفه افتاد گوشی رو داد به مامانش گفتم چرا

امروز اینجوریه گفت دکترا دیگه پذیرشش نکردن دیگه نذاشتن تو بیمارستان بمونه دیگه هیچ

امیدی بهش نیست شکستم صدای گریه ی مادرش و هق هق های مظلومانش پتکی بود روی سر

داد میزدم نه اون خوبه هیچیش نیست به خدا هیچیش نیست این دکترا هیچی نمیفهمن تو رو خدا

بیاریدش ایران تو رو خدا مامانش گفت اونا واسه پس فردا بیلیط دارن که بیان ایران انگار خدا یه

لحظه منو بغل کرد احساس آسودگی داشتم فقط پشت تلفن از خوشحالی جیغ می زدم و A رو

میبوسیدم بهش گفتم منتظرتم اونم انگار از این کار مادرش بی خبر بود و مدام ازش تشکر میکرد

خوشحال بودمیگفت دوباره روی ماهتو میبینمو میمیرم بالاخره با خوشحالی زیادگوشی رو قطع

کردم ومنتظر اومدنش شدم پس فردا ساعت ۱ ظهر پرواز داشتن که طبق حساب ساعت ۵

میرسیدن بالاخره صبح رئزی که میخواست بیان رسید بهش زنگ زدم خوشحال بود داشت بال

در میاورد گفت ساکاشو بسته گفت یه ساک فقط برای من سوغاتی خریده بوسیدم و قربون

صدقش رفتم گفتم من فقط خودتو میخوام و گفتم منتظرتم و ازش خداحافظی کردم با مامانم رفتیم

مانتو خریدم شال بنفش که دوست داشت خریدم و اومدم خونه ساعت ۴ عصر بود که رسیدم

خونه که تلفن زنگ خورد مامان A بود گفت نیکی ما دیگه هیچ وقت نمی آییم ایران آرمین تموم

کرد...................فقط نشستیم رو زمین داد زدم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

این بود این بود ؟ نامرد میذاشتی واسه آخرین بار ببینمش چی ازت کم میشد هان؟ داد میزدم فحش

میدادم به زمین و زمان آرمین من تموم کرده بود عشق من بدون من رفت منو ندید رفت به آخرین

آرزوش نرسید رفت خدایا مردونگیتو شکر اون شب با R حرف زدم و تنها مسکن قلبم اون بود

بعد از آرمین چون آرمین ازم خواسته بود حالا ۵ سال از اون زمان میگذره ویاد آرمین یک

لحظه از یادم نمیره ۲ شهریور امسال یعنی ۱۳۸۶ من با R یعنی روزبه پیمان ازدواج بستم و

باهاش نامزد شدم در حالیکه روزبه رو هم به اندازه ی آرمین و یا شاید بیشتر از اون دوست

دارم و حالا ما ۳ تا یعنی من و روزبه و آرمین خوشبخت ترین انسانهای روی زمینیم راستی

نیلوفر دختر خالمم همون که با هومن دوست بود ۱۵ شهریور نینی کوچولوش رو به دنیا آورد

و با همسرش بهروز و نینی کوچولوش یاسمن خوشبخته امیدوارم شما هم همگی به عشقتون

برسید و همتون خوشبخت باشید من دانشگاه یزد قبول شدم و برای همیشه از پیشتون میروم برای

همتون آرزوی سعادت دارم خداحافظ همگی

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 15:42 توسط niki |

سلام دوباره به بچه های گل روزگار! من دوباره اومدم بهتون حق می دم این دفعه

 ازهر دفعه دیر تر شد اما متاسفم بچه ها میخواستم یه موضوعی رو بهتون بگم

خیلی برای من نظر دادن که می خوان داستان منو کتاب کنن یا از روش فیلم

بسازن یا در موردش شعر بگن اما من نخواستم نظراشون چاپ بشه چون فکر

می کنم فکر میکنم کسی نخواد داستان زندگیشو همه بدونن چون گنجینه ی اسراره

با این همه هر کس خواست لطفا به ایمیل من میل بزنه سعی می کنم در اسرع وقت

جواب بدم راستی یه چیز دیگه اصلا حوصله شوخی و مسخره بازی رو ندارم و

و اون وقته که اون رو ی من بالا بیاد خوب بچه های گل گوش بدین ادامه داستان......

تا اونجا بودیم که R به من زنگ رد خیلی عصبانی بود و شاکی و از من خواست اگه اون

پسر رو ول نکنم تمام نامه هامو مدارکمو برای اون و مادر پدرم میفرسته و مطمئن بودم که

این کارو میکنه برای همین مجبور شدم بهونه جور کنم منو R و خوانوادمون شب قبلش یه

عروسی دعوت بودیم که تو این عروسی R هم به قول خودش وفا نکرد کنار دخترا

میرقصید و به قول خودش چشمش تو چشم اونا قفل می شد از یه طرف غصه ی این کار R

و از یه طرف فشار تهدید A بایث شد تصمیمو بگیرم خلاصه به R اطلاع دادم که دیگه

نمیخوام ببینمش و می خوام ازش جدا شم و بهونه رو این گذاشتم البته دروغ نگفتم یکی از

بهونه هام هم همین بود اما R قبول نمی کردو نمی خواست و با التماس از من خواست

پیشش بمونم که هنوزم که هنوزه معنی این اصراررو نفهمیدم! خلاصه یه روز R منو

دعوت کرد خونشون البته ما تنها نبودیم خواهر R  و همسرش هم اونجا بودن با یکی از

دوستای خوانوادگیشون R از من دلیل می خواست و من لال بودم و برای اون روز برای

اولین بار گریه کردم البته نه زار زار قطره اشکهایی بود که جمع میشد و با زور تو گلوم

خفش می کردم و به اجبار جریان رو برای R  توضیح دادم و اون هر ۵ دقیقه یه بار

می رفت آبی به سرو صورتش می زد و با این همه تصمیمو به خود من واگذار کرد !

مدتی کذاشت من از R جدا بودم و با A  در حال جرو بحث تا اینکه یه روز چیزیو از

خودش شنیدم که خرد شدم نابود شدم دلم شکست اونا به خاطر مامان A نرفته بودن اون ورا

اونا به خاطر A رفته بودن اون .... اون .... سرطان خون داشت

منتظرتونم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 8:23 توسط niki |

داستان عشق قسمت هشتم

سلام به همه ی بچه های گل می دونم خیلی دیر اومدم و شاید قصه یادتون رفته

باشه اما معذرت می خوام سعی می کنم زود تمومش کنم که دیگه حوصلتون سر نره

تا اونجا بودیم که من داشتم به R کمک می کردم تا با دوست من چه کنه و این شاید

مدتهاطول کشید چند ماه اما کم کم زندگی خودم داغون شد هومن در پی یاد دادن

کامپیوتر به دختر خاله ی من منو از یاد برد و خیلی زود از من فاصله گرفت تمام

عشق و علاقه ای که ازش حرف میزد و واسه ی من میمرد رو شاید در عرض

دو سه ماه به یکی دیگه فروخت و اون یه نفر کسی نبود جز دختر خالم دختر خاله

ی عزیز من کسی که واسش جون می دادم و از یه چیز تعجب کردم که حالا من به

کنار دختر خاله ی من عاشق بود و به یکی دیگه قول ازدواج داده بود با کسی به

اسم بهروز... ! هومن زندگی من نیلوفر و بهروزو به هم ریخت و باعث بدبختی

من و بهروز شد ! از هومن متنفر شده بودم می خواستم لجشو در بیارم و از یه

طرف برای اینکه لجشو در بیارم بهش گفتم من عاشق R هستم و اونم که خیالش

از طرف من راحت شد که دیگه عذاب وجدان نداره به عشق و دوستیش با نیلو

ادامه داد از یک طرف من تو افسردگی روحی قرار گرفتم A به مریضی سختی

مبتلا شده بود و من از پشت تلفن صدای ناله هاشو که می شنیدم می خواستم خودمو

بکشم دلم ضعف می رفت واسش و روزی ۱۰۰۰ مرتبه از خدا سلامتیشو

می خواستم از یه طرف با همه ی کمکی که به R کردم نتونست با دوست من

سازگاری داشته باشه و با هم مشکل داشتند تنها شده بودم یه روز که داشتم با R

چت می کردیم با هم به توافق رسیدیم که می تونیم برای هم دوستای خوبی باشیم از

قضا من قرار بود ماه بعدش برای عروسی خالم به یزد برم و قرار گذاشتیم که R

تو اون عروسی به من یه نامه بده و همه ی حرفای دلشو بهم بگه خوشحال بودم

تا اینکه روز عروسی رسید اما هر کاری کردیم موقعیتی جور نشد که نامه بده

و برای همین روز بعدش من یه نامه نوشتم و به نیلو دادم که به R بده و روز

بعدش به تهران برگشتم چون عروسی وسط زمستون و امتحانات من بود وR

دوستی منو قبول کرد در صورتی که هنوز با دوستم هم دوست بود بماند خلاصه

سال نو از راه رسید وRبا نامه ای که به من داد در روز ۶ فروردین دوستی ما

شروع شد یک سال اول دوستیمون با بدبختی گذشت R با من و دوستم هم زمان

دوست بود پسر شروری بود و دست از دختر بازیش بر نمی داشت گاهی پناه

میبردم به A اما چیزی در مورد R بهش نمی گفتم و اون با ناله ها و گریه هاش

از کارم پشیمونم می کرد تا اینکه نمی دونم کدوم از خدا بی خبری به اون گفته بود

که من با R دوست شدم هیچ وقت اون روزی که A زنگ زدو فراموش نمی کنم

انگار دنیا رو کوبیدن تو سرم ..... منتظر نظرای گرمتون برای ادامه ی داستان

هستم ۲ قسمت بیشتر نمونده پشتیبانیم کنید قربان همتون ( نیکی) بابای

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 0:12 توسط niki |

داستان عشق قسمت هفتم

داستان عشق منو دنبال کنید بچه های گل این قسمت هفتمشه و بهتون قول می دم تا قسمت دهم یازدهم دیگه تمومش کنم منتظر باشید و دنبال کنید

خوب تا اونجا بودیم که هومن تونست خیلی سریع قاب منو بدزده اون هرروز و هر دقیقه از من

تعریف می کرد و صادقانه بهم میگفت که دوستم داره و منم با اینکه زیاد دوستش نداشتم اما برای

 دل خوشی  اون بهش گفتم دوسش دارم عاشقش نبودم اما دوستش داشتم روزی که این حرف از

دهان من در رفت همه ی عالم و آدم اینو فهمی دن و به قول نیلو ( دختر خالم ) به هومن

حسرت خوردند ! تا اینکه دوستی من و هومن به ۳-۴ ماه طول نکشیده بود که نیلوفر دختر

خاله ی من کامپیوتر خرید و من که می دونستم هومن استاد کامپیوتره و دانشجوی همین رشته بود

 id نیلو رو بهش دادم و ازش خواستم تا اگه کمکی خواست کوتاهی نکنه و اون با گفتن فقط به

خاطر تو عزیزم و .... این کارو قبول کرد نیلو هم به من قول داد تا با رابطه ی خواهر برادری

با هم شروع کنند دوباره تابستان شدو من به یزد رفتم تو این زمان وقتی به خونه ی نیلو می رفتم

که با هومن چت کنم وسط چت من می پرید و می گفت بذار با داداشیم چت کنم و کیبوردو از من

 می گرفت و تا یک ساعت بعد به من پس نمی داد و من با لبخندی از این کارها میگذشتم تا اینکه

 از هومن خواستم id اون پسر یزدیه یعنی R رو به من بده هومن گفت برای چی؟ من گفتم می

خوام بهش بفهمونم چه جوری به دوست من تا کنه ! چون اون زمان R با صمیمی ترین دوست

من تو یزد دوست بود و هومن این کارو برای من کرد و من از اون تشکر کردم در این گیر و

دارها A هم در ماه یکی دو بار به من زنگ می زد و وقتی زنگ می زد انقدر گریه می کرد که

 حالم از هومن و  R و هرکس دی گه ای بود به هم می خورد و تا یک هفته خودمو تو اتاق

حبس می کردم جدیدا از پشت تلفن سرفه های عجیب غریبی می کرد که تا ته قلبمو می سوزوند

هومن کم میومد سراغم و من با R مشغول بودم و از اون می خواستم که با دوست من چه کند تا

عاشقش سود اما من داشتم به دیگری کمک می کردم که زندگی خودم تباه  شد .........

ادامه ی داستان اگه نظر زیاد باشه می گم منتظرتونم بابای ( نیکی)

 

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 12:51 توسط niki |

متاسفم ( برای شادی روحش دعا کنید )

سلام بچه ها من دوباره یکی از عزیز ترین دوستامو از دست دادم یکی از دوستاییکه تازه داشتم به خوبی هاش عادت می کردم من عزیزمو از دست دادم که بعدا می فهمید کیه جوجوی ما جوجوی کوچولوی ما رفت تو آسمونا آسمونی که شاید فقط واسه آدمای خوب و پاک جا داره جوجو جان برای آمرزش روحت دعا می کنیم واگه عشق منو هم اونجا دیدی بهش بگو نیکی هنوز عاشقته و منتظرت بیا و اونم با خودت ببر هنوز دوست دارم بچه ها به وبلاگش برید و اونو زیاد منتظر نذارید وبلاگ جوجوی ما http://www.e0s.blogfa.com/

جوجو منتظرتونه بای

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 16:47 توسط niki |

داستان عشق قسمت ششم

سلام به بچه های گل روزگار ممنونم از استقبال عالیتون واقعا ممنونم خوب و حالا ادامه ی داستان

تا اونجا گفتم که من اومدم تهران و دوباره روز از نو روزی از نو اما یه اتفاق بد یک ماه از دوران مدرسه ها نگذشته بود که A یه خبر فوق العاده بدی واسم اورد مادر A مریض شده بود به گفته ی خودش و اونها مجبور بودن که برای یکی دو سالی برن خارج خیلی برام درک این مطلب سخت بود خیلی بهش عادت کرده بودم من عاشقش بودم اون هم داشت دیوونه می شد بچه ها یه خواهش وسط داستان بگم اینها اغراغ نیست اینها حقیقته حقیقت زندگی من من یه دختری که از کوچیکی نویسنده بود بچه هاس الان عاشق میشن اما نه مثل عشق قدیم اما زندگی من حقیقت حقیقت غم انگیز حقیقتی که زندگیمو بر باد داد

A بهم قول داده بود تا قبل از رفتنش هر روز بهم سر بزنه که کاش نمی زد کاش میگذاشت به دوریش عادت کنم ما هر روز مسیرو پیاده تا خونه میومدیم بدون اینکه مادر من بفهمه و اگه روزی می فهمید باید دور A یه در واقع دور زندگیو باید خط می کشیدم  تا اینکه ۳۰ آذر شد و آخرین روزی که ما همدیگرو دیدیم اونها شب ساعت ۳ پرواز داشتن و ما ظهر با  هم به خونه برگشتیم A منو در آغوش کشید و با گریه رفت تا حالا گریه ی یه مرد عاشق کوچولو  رو دیدید؟

البته زیاد کوچولو نه اون اون موقع اول دبیرستان بود ما به راحتی از هم جدا شدیم خیلی راحت اما من تا یک هفته بیمار شدم تب داشتم و بی حال بودم هیچی از درس نمی فهمیدم و از دوریش پرپر می شدم خاله ای داشتم که نه سال از من بزرگتر بود و تازه نامزد شده بود خیلی نامزدشو دوست داشتم چون دایی یکی از دوستهای ۵-۶ سالگیم بود اسمش مهربان بود و الحق و الانصاف هم این اسم برازنده ی اون بود  ۴-۵ ماهی گذشت کمک کم داشتم به زندگی بدون A عادت می کردم در طی این ۴-۵ ماه A فقط دو یا سه بار به من زنگ زده بود اونهم فقط یه گریه میکرد یا انقدر قصه دار حرف میزد که ما فقط پشت تلفن گریه می کردیم تا اینکه سر و کله ی یه پسر دیگه تو زندگیم پیدا شد ما یه بلغی داشتیم به نام کوشک که اونجا برای تفریح می رفتیم هومن اسم اون پسر بود هر دفعه که ما به این پارک می رفتیم اون دنبال من راه میفتاد و ول کن من نبود منم که دیگه درد دوری A داشت دیوونم می کرد نیاز به کسی داشتم که باهاش باشم اولین کسی که آرزو داشتم باهاش بعد از A باهاش باشم R بود اما شنیدم اون به تازگی از اون دوست دخترشم جدا شده بود و با صمیمی ترین دوست من تو یزد دوست شده بود و دوست دختر اون دختر عموی نیلوفر بود ( دختر خاله ی من ) ( امیدوارم تا حالا گیج نشده باشیید چون قصه ی زندگی من خیلی پیچیده هست ) و من مجبور شدم و به سمت هومن کشیده شدم من که به تازگی کامپیوتر خریده بودم و تازه داشتم باهاش آشنا میشدم یه روز تو چت روم یه ID با اسم هومن به من آف داد خودش بود و از اونجا دوستی ما شروع شد و اون تونست آسون قاب منو بدزده! .............منتظر نظراتونمااااااااااااااااااااااااااااااااااا بابای (نیکی)

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 16:26 توسط niki |

تبعيضات ظالمانه

اگر مردي زن نگيرد عاقل است ولي اگر زني شوهر نکند ، «بيخ ريش پدرش مانده» است

اگر مرد شبها تا صبح بيرون از منزل بماند ، «مهماني» بوده است ولي اگر زن بعد از غروب آفتاب به منزل بياد «پارتي» رفته بوده و رفيق دارد

اگر مرد با خشونت صحبت کند «لحن مردانه» دارد و اگر زن با خشونت حرف بزند «بي ادب و دريده» است

اگر مرد ضيف النفس و سهل انگار باشد «جوانمرد» است ولي اگر زن بردبار و با گذشت باشد «بي عرضه و شلخته» است

اگر مرد ساعتها با کسي در گوشي صحبت کند «کسب اخبار» است و اگر زني قدري حرف بزند «وراج» است

اگر مرد در حضور ديگران به زنش محبت کند و او را ببوسد «مهربان و وفادار» است ولي اگر زن اينکار را بکند «بي حيا» است

اگر مرد پر خور باشد «خوش اشتهاء» است ولي اگر زن پر خور باشد «شکمو» است

اگر مرد چهل سال داشته باشد «جوان» است و اول چلچليش ولي اگر زني سي و پنج سال بيشتر داشته باشد «مادر فولاد زره» است

اگر مرد ولخرج باشد «دست و دل باز است» و اگر زني ولخرج از آب در بيايد «خانه خراب کن» است

اگر مرد خسيس باشد «مقتصد و صرفه جو» است و اگر زن بخيل باشد «گدا» است

اگر مرد موهايش سفيد شده باشد «پخته و موقر» است ولي اگر زن موهايش قدري خاکستري باشد «عجوزه و پير کفتار» است

اگر مرد کم حرف باشد «متين و سنگين» است ولي اگر زن کم حرف بزند «از خود راضي و اخمو» است

اگر مرد سبيل داشته باشد ولو هر قدر دراز و گنده و بد قواره «علامت مردانگي و زينت» است ولي اگر زني موئي در صورت داشته باشد «واي خدا بدور» نگو نگو

 

چقدر مردها گاهی بی رحمند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 11:50 توسط niki |

داستان عشق قسمت پنجم

سلام بچه های عزیز واقعا شرمنده ی روتونم خیلی دیر شد می دونم اما خوب به دلایل کاملا محرمانه نتونستم یه مدت بیام پیشتون اما ایشالا دیگه تنهاتون نمی ذارم

خوب ادامه ی داستان:

تا اونجا بودیم که من R رو شناختم ! من یه دختر خاله دارم که فکر کنم از الان باید وارد قصه بشه به نام نیلوفر که نیلو صداش می کنیم منو نیلو سه سال با هم اختلاف سنی داریم یعنی اون سه سال از من بزرگتره و اتفاقی روز تولدامون با هم یکیه یعنی ۲۲ خرداد! ما خیلی با هم صمیمی هستیم و عاشق همدیگه ایم نیلوفر از این که من در مورد R میخواستم تحقیق کنم با خبر شد و از اون حرفهای جالبی زد که اون مثل یه کبوتر از این شاخه به اون شاخه می پره و هیچ وقت عاشق واقعی نبوده و امثال این حرفها..... تا این که یک روز که به باشگاه که قبلا بهتون گفتم چه جور جاییه رفتیم من نشسته بودم و دختر پسرا والیبال بازی می کردند و R هم جزو اونها بود و الحق و الانصاف عالی بازی می کرد! تا اینکه یه مدت گذشت و یه دختر به باشگاه وارد شد اونو میشناختم همسن و صمیمی ترین دوست نیلوفر بود اما نیلو هیچ دل خوشی از اون نداشت! وقتی اون وارد شد نیلوفر با ته آرنجش محکم به پهلوی من کوبید و من که اون زمان ۴ چهارتا استخونو یه روکش بودم از درد پهلو به خودم پیچیدمو گفتم : چته ؟ چرا می زنی؟ گفت این یکیشونه منظورش این بود که این یکی از دوست دخترهای R هستش با دقت بهش نگاه کردم دختر جذابی بود و چیزی که تو صورتش نمایان بود چشمهای درشتش بود که البته همه توی یزد می دونستند که هیچ کس از درشتی چشم به پای چشمهای من نمی رسد که البته الان که توپول شدم چشمهامم ریز شده ! خلاصه اون دختره اول با خواهر R و بعدم خود اون گرم گرفت و من کلی حرص خوردم و اون شب تا صبح چه به سر من اومد خدا فقط می دونه!!! نمی دونم چرا اما از اینکه با دخترای دیگه بود حس بدی داشتم یه حسی شاید مثل حسودی! البته من اون دو تا رو زیاد با هم دیدم توی یکی از زیارتگاه ها اونها رو مشغول راز و نیاز تنهایی دیدم و یا ما مراسمی داریم به نام گاتها خوانی که ( گاتها کتاب مقدس ما زرتشتیان است.)  در این مراسم  همین دختر خانوم در حین خواندن اضطراب بهش دست داد و نتونست بقیه ی اونو بخونه و به گریه افتاد و به حیاط رفت که اولین کسی که اونو ناجور دلداری می داد R بود و حتی به اون دست زد که من دیگه نتونستم طاقت بیارم و از اونجا فرار کردم ! A رو به کلی فراموش کرده بودم اون شب که این صحنه ها رو دیده بودم و گریه ی کافی کرده بودم دلم براش تنگ شد بهش زنگ زدم و میون هق هق گریه هام بهش التماس کردم بیاد یزد تا ببینمش و اونم با کمی دلداری بهم قول داد که روز بعد راه بیفته و بیاد یزد که اومد و من اون شب فهمیدم که یه تار موی اونو به صدتا از پسرا نمی دم ون واقعا عاشقش بودم ! اون ۲ روز بعد یزد بود و ما با هم به خیلی از جاها رفتیم و حتی زیارتگاه ها و برای پایداری عشقمون دعا کردیم که انگار سرنوشت و قسمت و خدا دست به دست هم داده بودن که هیچ وقت این آرزو بر آورده نشه هیچ وقت! راستی اینم بهتون بگم که A برای کادوی روز تولدم یه حلقه ی ظریف طلا که اون زمان یعنی ۸ سال پیش ۹۰۰۰۰ تومان خریده بود بهم داد و ما چون اون زمان وضع مالی درست حسابی نداشتیم نتونستم بیشتر از ۱۰۰۰۰ تومان بدم و براش حلقه بخرم اما اون با بزرگواری حلقه رو ازم گرفت بوسید و من آروم دستش کردم این حلقه یه جور نشون شد یه جور پیوند! A هم دو سه روزی یزد بود و بعد به تهران رفت و من که از یاد R غافل شده بودم دوباره شاهد عشق بازی اون و دوست دخترش بودم تا اینکه اول مهر شد و من به تهران برگشتم نفس بلندی از آرامش کشیدم و به مدرسه رفتم باز هم می تونستم A رو ببینم اما این شادی هم دوومی نداشت ..............

منتظر نظراتونمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نظر زیاد باشه بقیشو می گم فدای همتون فعلا بابای (نیکی)

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 13:38 توسط niki |

بچه ها سلام واستون فال حافظ و کلی بازی گذاشتم متاسفم تا فردا براتون آپ می کنم متاسفم که دیر شد زود زود میام بابای

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 12:43 توسط niki |

معذزت خواهی

سلام به همه ی بچه ها فقط او مدم بگم متاسفم بعضی از افراد فرق بین عشق و پستی رو نمی فهمن از الان متاسفم اما اعلام میکنم که به وبلاگ http://144.blogfa.com/ برید و بعد حتما نظرهای منو بخونید و با هم مقایسه کنید که بعضی از افراد از روی بدبختی فقط حرفایی رو بلدن بگن که با توجه به حرفاشون میشه به شعورشون پی برد منتظر مقایسه دو وبلاگ هستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 12:12 توسط niki |


Static ball